تبليغاتX
ستایش

ستایش

عید سعید فطر مبارک

بیا که ترک فلک روزه غارت کرد              هلالی عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد            که خاک میکده عشق را زیارت کرد

 

با سلام به تمامی عزیزان دوستان همیشه وفادار ستایش.

ماه شریف و سراسر رمز و راز رمضان، بار دیگر رفت و در پرده شد تا بار دیگر به صد ناز دیگر آید-انشاءا... وعید پرشکوه و شادمانه «فطر» آمد؛ با آغوش باز آمد تا به تمام روزه دارانی که به تن و جان نخوردند وننوشیدند جز خورش های الهی، شادباش گوید. و مومنان به پاس توفیق و سعادت روزه داشتن و حضرت دوست را خوشنود کردن، نماز عید فطر(نماز سپاسگزاری) را برپا می دارند و میزبان نازنین را سپاس می گزارند که هم آنها را میهمان خود کرده و هم دست نیاز بلند می کنند تا سال دیگر نیز از میهمانان باشند و چون سال های پیش هدیه ها و بهره ها ببرند. سنتی پسندیده را ارج می گذارند و همچنان که تن و جان را از آلودگی های بسیار پاک کردند، مال خود را با دادن «فطریه» پاک می کنند تا پسند حضرت دوست واقع شوند و مصداق این آیه شریفه قرار گیرند:

«رضی ا... عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم.»

 

 

 

داستانک

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط   | 

درخت مغرور

 

در روزگاران قدیم، در یکی از خوش آب و هواترین نقاط زمین، پادشاهی زندگی می کرد که قصر بزرگ و زیبایی داشت. حیاط قصر، پر بود از درختان قشنگ و گل های رنگارنگ. پادشاه سه چیز را در زندگی اش خیلی دوست داشت. اول، تاج طلایی اش را. دوم شکمش و میوه ها و غذاهای خوشمزه ای که می توانست آن را پر کند، و سوم، طبیعت زیبا را! حتما تعجب می کنید که آدم خودبین و شکم پرستی مثل شاه قصه ما، چرا این قدر از زیبایی طبیعت لذت می برد؟! الان برای تان می گویم: چون او عقیده داشت، وقتی آدم غذایش را در دامن رنگین طبیعت ، کنار سبزه و گل و درخت می خورد، اشتهایش دو برابر می شود، از همین رو بود که تعداد باغبان باشی ها با تعداد آشپزباشی ها و فراش باشی ها و نگهبانان دربار، برابر بود. پادشاه، هر روز صبح که از خواب بلند می شد، صبحانه مفصلی نوش جان می کرد. آن هم چه صبحانه ای، عسلی که زنبورها از گل های باغ قصر، ساخته بودند، شیر و پنیر و کره و خامه ای که از گاو و گوسفندان پرورش یافته در سبزه زارهای حیاط  کاخ چریده بودند و نان داغ و تازه ای که آشپزباشی ها از گندم های مزرعه پادشاه پخته بودند. گردو و انواع مربا هم از درختان باغ، تهیه می شد. حالا کمی هم بشنوید از درختان باغ پادشاه.

هر روز، نزدیک ظهر که می شد، جناب شاه بر تخت جواهرنشانی که روی دوش غلامانش بود، لم می داد و در میان درختان باغ به گردش می پرداخت. او از شنیدن صدای چهچه پرندگان و از سایه خنک و دلچسب درختان، خیلی خیلی لذت می برد. از هر میوه ای که دلش می خواست، دستور می داد تا غلامانش برایش بچینند. آن گاه، از تخت پیاده می شد  میوه های تازه و خوشمزه را می خورد. ناگفته نماند که پادشاه قصه ما، عاشق سیب بود. در میان درختان سیب باغ، درخت جوانی بود که تازه به بار نشسته بود، اما سیب هایش دارای عطر و رنگ و طعمی متفاوت با بقیه سیب های باغ بودند و از قضا، سیب های سرخ و خوش آب و رنگ این درخت، شدیدا باب میل پادشاه بود هر روز که از کنار آن درخت رد می شد، چند تا از سیب های آن درخت را با اشتها می خورد، بعد دستی به شاخه هایش می کشید و به باغبان ها می گفت:«چه آبی به این درخت داده اید که میوه هایش این قدر لذیذ است؟» درخت جوان، از آن که پادشاه، میوه های او را به سایر درختانم باغ ترجیح می داد، خیلی به خودش می نازید. هر روز عصر که می شد، به درخت های قدیمی و بلند دور و برش می گفت: «واقعا دلم برایتان می سوزد. سالیان سال است که این باغبان باشی ها برای شما زحمت کشیدند، اما از بخت بد، همه سیب هایتان زردمبو و کوچک است. ولی من با این که خیلی از شماها کوچک ترم، ببینید چه میوه هایی دارم!»

یک روز، درخت کهنسالی که با درخت مغرور در یک ردیف قرار داشت، در جوابش گفت: «آهای درخت جوان! این قدر به سیب های سرخت نناز. حالا میوه هایت خوشمزه هست که باشد. اما بدان که تو هنوز خیلی کوچکی. هنوز زمستان های سرد و تابستان های خیلی گرم را ندیده ای. درست است که سیب های ما زرد و کوچک است، اما ریشه های مان خیلی عمیق تر از ریشه های تو است و تحمل بیشتری در برابر یخ زدگی زمستان و تشنگی تابستان داریم.» درخت مغرور گفت: «شماها به من حسودی می کنید، الهی که خودت یخ بزنی، الهی که خودت از تشنگی خشک شوی». روزها گذشت و گذشت. پس از سرمای سختی که در یک زمستان، درختان باغ را حسابی لرزانده بود، فصل بهار فرا رسید. در یکی از روزها، درخت مغرور که در زمستان سال پیش، به شدت سرما خورده بود، احساس کرد که همه شاخه هایش می خارد. بند بند تنه اش می سوزد. اما از بس که سرش را به آسمان برده بود و پز میوه هایش را به این و آن داده بود، دیگر نمی توانست سرش را پایین بگیرد و ببیند که چرا شاخه هایش می خارد. غرورش هم اجازه نمی داد تا از همسایه هایش کمک بخواهد. به همین خاطر، یک روز، تمام شاخه های خود را به شدت تکان داد. درخت پیری که کنارش دستش خوابیده بود، از سروصدای به هم خوردن شاخه ها بیدار شد و پرسید: «چی شده است؟» درخت مغرور گفت: « همه تنم می سوزد»، درخت همسایه به دقت نگاهی به شاخه هایش کرد و با تعجب گفت: «کرم! کرم !کرم ها دارند، روی تنه ات رژه می روند، چطور نمی فهمی؟ زیر پوستت هم رفته اند، وای میوه هایت، سیب های سرخ و آبدارت را هم کرم خورده است.» درخت مغرور خنده ای کرد و گفت:«ای حسود، ای دروغگو!» عصر روز بعد، وقتی که پادشاه به درخت مورد علاقه اش رسید، مثل هر روز سیبی کند و گاز زد، اما ناگهان متوجه شد که مزه سیب سرخ تغییر کرده است. «آه! چقدر تلخ است، وای کرم! میوه های این درخت را کرم خورده است. آهای باغبان باشی ها، مگر مواظب این درخت نبودید؟» سپس سیب گاز زده را روی زمین پرت کرد و با عصبانیت رفت. درخت مغرور، خیلی غصه دار شد. شب را تا صبح گریه کرد. فردای آن روز، باغبان باشی ها آمدند و با سم بدبویی تمام بدن درخت را شستند، بعد با اره های شان سرشاخه های درخت مغرور را بریدند و از جوانه های سایر درختان به شاخه هایش پیوند زدند.

سال بعد که درخت مغرور، میوه داد، سیب هایش رنگ بقیه سیب های باغ بود. زرد زرد، اما همچنن شیرین و آبدار. چون درخت مغرور از کرده خود پشیمان شده و غرورش را زیر پا گذاشته بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط   | 

همسفر

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند، بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست؛ فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بشتری خواست، روز بعد به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خاست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های پاسخ داده نشد! پس همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است همه را خودم در خواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردیم، این نعمت ها به تو رسید، مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

-          از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم. باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواست های خودما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.

آرزومند تمامی آرزوهایتان هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط   | 

مهدی سلوکی

فکر کنم بهروز با رهنمودهای آیت ا...رفسنجانی متنبه شد و بعد از اینکه به ایران اومد واکسن ضد ایدز زد و در کنار نسرین و بهار به زندگیش خوش و خرم ادامه داد!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط   | 

یک.....

 

آماده!  برو ... !

دو تا چهار راه بالاتر یه پسره یهو دوید وسط خیابون ! نزدیک بود یه موتوری بهش بزنه ! خدا خیلی رحم کرد !

 

آماده ای ؟ نوبت توئه . برو ... !

یه چهارراه بالاتر یه پسره دوید جلوی یه ماشین . ماشینه ترمز کرد ، ولی به پسره خورد . البته چیزیش نشد . خدا خیلی رحم کرد !

 

بعدی تویی ها ! برو ... !

خیابون بالایی یه پسر جوون دوید جلوی یه استیشن . دست چپش شکست . بردنش بیمارستان . خدا خیلی رحم کرد !

 

برو ! برو ... !

خیابون پایینی یه دختر جوون با یه ماشین تصادف کرد . فکر کنم خاور بود . هر دو تا دست دختره شکست . خدا خیلی بهش رحم کرد !

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

برو ... !

همین چند دقیقه پیش یه هواپیما سقوط کرد تو خونه مون ! با نوک از پنجره اومد تو و همه چیز رو داغون کرد . موتورش آتش گرفت . من پرت شدم تو موتورش و تکه تکه شدم ! بعد هم آتیش گرفتم . مغزم از گوشم اومد بیرون ! می تونستم بوی کباب شدن مغزم رو حس کنم ! چه بوی خوبی داشت ! شبیه بوی خوش گوشت بود ! بعد ساختمان سقوط کرد و من از تو موتور پرت شدم بیرون ! بعد از چند ثانیه تیکه هامو از زیر آوار در آوردن و عمل جراحی کردن . حالا هم که در خدمت شما هستم ! البته باید بگم که خدا خیلی رحم کرد !

 

کلاغ چهلم همیشه کارش را عالی انجام می داد !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط   | 

جمله های طلایی

 

به دست آوردن همه جهان چه سودی خواهد داشت، اگر انسان روحش را در این راه از دست بدهد!

 

قضاوت نکنید تا قضاوت نشوید، محکوم نکنید، تا محکوم نشوید، ببخشید تا بخشیده شوید، کمک کنید تا به شما کمک کنند، با همان پیمانه که می بخشید، به شما خواهند بخشید.

 

هرگز امید را از کسی نگیرید، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

 

از شوخ طبعی ات برای خنداندن دیگران استفاده کن، نه برای تمسخر دیگران!

 

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آورند، بهتر از آنست که سخن گویی و دیگران خاموشت کنند!

 

زرنگ ترین انسان ها، صادق ترین آنها هستند.

 

تفریح، خوراکی است که به اندازه نان و آب برای سلامتی ضروری است و خنده نیز داروی بسیار مهمی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط   | 

وای چقدر خوشمزه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط   | 

شهر بی ترانه من

 

شهر بی ترانه من که درای بسته داره

 

زیر سقف های قدیمی،ستونای خسته داره

 

شهر بی ترانه من، خالی از کوهه و دشته

 

دیواراش بسکه بلنده، از سر دنیا گذشته

 

طاق ضرییا شکسته، حوض کاشیا کبوده

 

مث برج مه گرفته، سر هر مناره دوده

 

مادرای پای کرسی پدرای چای و قلیان

 

برا هم خاطره می گن تو سرای سالمندان

 

خیلی وقته از تو دورم، ای اتاق رو به ایوون

 

حوض آبی قدیمی، سایه ریز بید مجنون

 

ای هوای کوچه باغت، عطر خواب نا تموم

 

عمریه بی تو هلاکم، عمریه بی تو حرومم

 

خیلی از تو دورم اما، هنوزم برام یه رازه

 

عطر ترمه های کهنه بوی بقچه های تازه

 

کاشکی می شد از تو ایوون، پا روی ابرا بذاریم

 

با یه بارون بهاری، دنیا رو تنها بزارم

 

بیا و ستاره ی بهاری، دنیا رو تنها بزارم

 

بیا و ستاره ی من تو شبای گم شدن باش

 

ای ترانه ی قدیمی، عابر کوچه ی من باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط   | 

من/عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط   | 

میخ در دیوار

( سعی کن حتما همه متن را تا آخرین جمله بخوانی، از همه مهمتر جمله آخر است که به آن دقت کن)

 

یکی بود یکی نبود، یک بچه بداخلاقی بود، پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسر مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد، در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را به دیوار بکوبد.

بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یاداوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده است از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت: همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری را که میخها بر روی آن کوبیده و سپس درآورده بود برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وحود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود، پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را میگویی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل میکوبی. تو میتوانی چاقویی را به شخص بزنی و آن را درآوری. مهم نست تو جند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت میخواهم که آن کار را کرده ام. زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوستان ما واقعا حواهرهای کمیابی هستند، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به ما میسپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.

لطفا اگر من در گذشته در دیوار قلب شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید.

 

پشت سر من قدم برندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم،

قبل از من نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم،

همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط   | 

کابوس ها

ثانیه شمار از شصت به سی رسیده بود . سی ثانیه ی دیگر چراغ سبز می شد . آن روز در مرخصی بود و قصد داشت حسابی تفریح کند .

 

از فرصت استفاده کرد و به کارهایی که در پیش داشت اندیشید .  در تاریکی شب بهتر می دید . گویی با نور خورشید مشکل داشت که ناشی از مطالعه ی زیاد بود . البته مشکل کم خوابی هم مزید بر علت بود .

 

او همیشه کابوس می دید . خواب اجسادی که با چشمان از حدقه در آمده دور میزی نشسته بودند . بعد یکی از آن ها تکه ای از گونه ی خودش را می کند و می خورد . سپس بقیه ی اجساد هم همین کار را می کردند !

 

 

او در پزشکی قانونی کار می کرد . کارش فقط با دو انگشت شست و اشاره بود .  بالای سر جسد می ایستاد و ملافه را کنار می زد تا اقوام مرده او را شناسایی کنند .

تماشای عکس العمل انسان ها یکی از تفریح هایش به شمار می رفت . نه اینکه از مردن انسان ها شاد شود ، بلکه با دیدی فلسفی به قضیه نگاه می کرد . همیشه منتظر بود تا ببیند اشخاص با دیدن قیافه ی فرزند یا والدین مرده ی خود چه عکس العملی نشان می دهند . اوج این حالت ، یک لحظه قبل از از بالا زدن ملافه و یک لحظه ی بعد از آن بود که شاید کلاً یک ثانیه طول نمی کشید . پیش از بالا زدن ملافه ، شخص هنوز امیدوار است که جسد از آن بستگان او نباشد و در آن لحظه این امید بسیار شکننده است . پس از بالا زدن ملافه است که تمام امید ها در هم می شکند و یاس و نا امیدی  بر شخص مستولی می شود .

بعضی اشخاص در این موارد بسیار محکم برخورد می کنند ، ولی باید منتظر یک انفجار احساسی در آن ها بود که به یقین رخ خواهد داد . افرادی که در همان لحظه احساسات خود را بروز می دهند ، بسیار راحت تر خواهند بود .

گاهی نیز پس از برداشتن ملافه شخص نفس راحتی می کشید ، چرا که واقعاً جسد از آن بستگان او نبود . خدا می داند در این لحظه چه حسی بر او مستولی خواهد شد . شاید تولدی دوباره !

 

به خانه ی دوستش رسید . با چند بوق ممتد اعلام موجودیت کرد و دوستش نیز بلافاصله جلوی در حاضر شد . یک بطری شامپاین هم در دستش بود . چه شبی خواهد شد !

 

تمام شب را کیف کردند و او مجال یافت تا برای لحظاتی در گرمای شراب چهره های پف کرده و حدقه های سفید شده ی اجساد را فراموش کند . چنان گرم شراب بود که حتی متوجه نشد کی دوستش را به خانه رساند و چه موقع به خانه بازگشت و کی به رختخواب رفت .

 

آن شب هیچ کابوسی ندید .

 

صبح با سری که از درد می ترکید وارد اداره شد . با ده دقیقه تاخیر کارت زد و سر پستش حاضر شد . باز هم کار بود و کار .

طبق معمول به اجساد سفید پوش نگاهی انداخت و رفت تا کارش راشروع  کند . عادت داشت که قبل از آمدن اقوام اجساد ، نگاهی به آن ها بیاندازد تا بعداً در مقابل خویشان آن ها عکس العمل بدی نشان ندهد .

 

سه جسد تازه آورده بودند . اولی دختری بود که روی صورتش زخم عمیقی دیده می شد که احتمالاً اثر چاقو بود . دومی پیرمردی بود که گویا با ویلچر خود در خیابان با ماشینی تصادف کرده و در جا تمام کرده بود .

سومین جسد ، جسد مردی بود که بوی خیلی بدی می داد . چشمانش از حدقه در آمده بود و گونه اش نیز کنده شده بود . احتمالاً کار یک قاتل روانی بود . چنین مواردی زیاد دیده می شد و اصلاً ناراحتش نکرد .     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط   | 

میمونهای خوش صدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط   | 

عکس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط   | 

کلک مردها! شما گول نخوریدا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط   | 

نتیجه حول زدن!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط   | 

زانتیا ، نیسان ، دوچرخه و البته پیکان جوانان گوجه ای !

بی گمان او بد ترین و شرور ترین مرد این شهر بود .

سوار بر ماشین زانتیا ی خود در شمال شهر می چرخید و به جنایات و گناهانی که کرده بود لبخند می زد .  به کارهایی که کرده بود می اندیشید و به کارهایی که باید می کرد .

 ­­­

..............................................

 

بی گمان او بهترین مرد این شهر بود . مثل هر روز با دوچرخه به حجره می رفت تا کار و کاسبی کند . وقتی از کنار مغازه ها رد می شد ، همه با او سلام و احوال پرسی می کردند .

وقتی کلید را از جیبش در می آورد یک سکه از جیبش بیرون افتاد .

 

..............................................

 

بی گمان او مرد بدی نبود . البته زیاد هم خوب نبود ، ولی بهتر از خیلی ها بود . احساس می کرد بار تیر آهنی که به نیسان  زده سنگین تر از دفعات قبل است . دستش را روی بوق گذاشت تا پیکان جوانان گوجه ای را که جلوی او حرکت می کرد از خواب بیدار کند .

 

..............................................

 

سکه روی آسفالت غلط خورد و درون فاضلاب افتاد .

 

..............................................

 

زانتیا را دور میدان چرخاند و به سوی دفترش پیش رفت . قصد داشت حال کسی را که چکش را گذاشته بود اجرا بگیرد . چطور چنین جراتی کرده بود !

 

.............................................

 

 سکه غلط خورد و بر سر موشی از همه جا بی خبر افتاد که آن منطقه از فاضلاب پاتوق او بود . موش وحشت زده شد و درون سیل فاضلاب افتاد . دست و پا زد ، ولی بی فایده بود و جریان کثافات او را با خود برد .

 

............................................

 

بی حوصله از ترافیک ، از فرصت استفاده کرد تا دماغش را انگولک کند . تصمیم داشت ماشینش را عوض کند . نیسان بدبخت زیر بار تیر آهن کج و کوله شده بود . چه هوای گرمی بود ! شیشه را تا آخر پایین کشید . 

...........................................

موش نیمی از شهر را با جریان فاضلاب شناور بود . بالاخره توانست خود را نجات دهد . خسته و گرسنه بود . رد بویی خوش را گرفت و به لاشه ی گربه ای رسید که قرار بود طعمه ی موش شود . روی لاشه پشه و مگس فراوان بود .

 

..........................................

 

در آینه ی زانتیا به موج ترافیک نگاه کرد . پشت سرش یک پیکان جوانان گوجه ای و پشت سر او یک نیسان با بار تیر آهن ایستاده بود . راننده ی نیسان دماغش را انگولک می کرد و پشت سر هم خمیازه می کشید .

 

..........................................

 

موش با ولع به گربه حمله ور شد ! البته به جسدش ! هزاران مگس به هوا بر خاستند و از روزنه ای کوچک به فضای آزاد گرختند .

 

..........................................

 

اودرون نیسان ترافیک را تحمل می کرد و همچنان خمیازه می کشید . ناگهان دسته ای مگس از شیشه داخل شدند و درون ماشین را پر کردند . او که شوکه شده بود بی اختیار پایش را روی پدال گاز گذاشت .

 

..........................................

 

او در آینه ی زانتیا در حال تماشای نیسان بود که متوجه چیز عجیبی شد . درون نیسان سیاه رنگ شده بود . گویی شیشه هایش را دودی کرده باشند . بعد نیسان با سرعت به راه افتاد و به پیکان جوانان گوجه ای برخورد کرد . تیرآهن ها از بالای پیکان رد شدند و از شیشه ی ماشین مدل بالایش گذشتند و سرش را از بدنش جدا کردند . او همه ی این ها را در آینه دید . حتی چهره ی وحشت زده خودش را هم دید . ولی خوشبختانه نتوانست قطع شدن کله اش را ببیند . والا حتماً سکته می کرد !

 

..........................................

 

جواب سلامی دیگر داد .  در حالی که دوباره دستش را به جیب می برد ، چک برگشتی را لمس کرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط   | 

مهدی بیا

خبر آمد خبری در راه است . . .

                                 سر خوش آن کس که از آن آگاه است!

               

                    خبر آمد خبری در راه است . . .

                                              شاید این جمعه بیاید . . .

                                                                     شاید این جمعه بیاید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط   | 

یک دعای زیبا

از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترک بدهد

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نیست، روحش سالم، جسمش هم که موقت است.

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست، آموختنی است.

 

گفتم: مرا خوشبخت کن.

فرمود: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو.

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکترت می کند.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه، تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس می کنم تا بارور شوی.

 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم.

فرمود: برای این کار من به تو زندگی داده ام.

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، کاری کند که من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمو: آها،بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط   | 

به اینا میگن چت باز !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط   | 

ارتباط با خدا از طریق sms

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط   | 

اینم استفاده صحیح از سی دی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط   | 

خوشگلترین و خوشحالترین عروسای دنیا.(البته من دومادی این وسط نمی بینم!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط   | 

سلام به همه دوستای گلم که به وبلاگ خودشون سر می زنن و نظر هم می دن.

من از همه معذرت می خوام عکسای قبلی رو به دلیل اشکالات فنی مجبور شدم پاک کنم. ببخشیدا. دیگه هر چی باشه اولشه.

امیدوارم  خوشتون بیاد و همتونو دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط   | 

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟ |فرهنگ ملل

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟ |فرهنگ ملل

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3-  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

 

 

 

۴-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5- مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

  عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

شصت نشانه والدین است

انگشت دوم خواهر و برادر

انگشت وسط خود شما

انگشت چهارم همسر شما

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط   | 

اینم لب گرفتن خاتمی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط   | 

احمدی نژاد(قبل از عمل و بعد از عمل)

 

خودمونیما عجب خوشگل می شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط   | 

بالاخره شماعی زاده گیتارشو داد به بوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط   | 

نفرت

 

دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد . ناگهان کودکی از زیر ماشین بیرون آمد ! مثل یک معجزه بود ! از ماشین پیاده شد و حسابی سر کودک داد کشید .

- آخه بچه نو وسط خیابون چرا دراز کشیدی ؟ و ... .

با عصبانیت سوار ماشین شد و حرکت کرد . چقدر با بچه ها در دانشگاه سر این موضوع خواهند خندید !

او همیشه از افرادی که بدون فکر از خیابان عبور می کردند بدش می آمد . از مردمی که مثل یک گله گاو که غرق در فکر چمن باشند ،غرق در روزمرگی بودند و با سری پایین از جلوی ماشین ها می دویدند ، متنفر بود .  از بچه هایی که بدون فکر از جلوی ماشین ها فرار می کردند بیزار بود . ولی یک گروه بیشتر از همه عصبانی اش می کردند . پیرزن هایی که از بس محجبه بودند چشمانشان را هم زیر چادر می پوشاندند و همیشه به خود حق می دادند که بدون نگاه کردن از خیابان بگذرند .

در همین افکار بود که پیر زنی که صورت خود را کاملاً با چادر پوشانده بود وسط خیابان دوید . او ترمز گرفت ، ولی بیفایده بود .

پیرزن به شدت با ماشین برخورد کرد و سرش به شیبشه خورد . ماشین توقف کرد و زن روی کاپوت ماند . چادر از روی صورتش کنار رفت و او با قیافه ای بهت زده به چهره ی خونین مادربزرگش  خیره شد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط   | 

چرا زنها بدون دلیل گریه می کنند؟

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی 

مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم 

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید 

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد
من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد
خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط   |